تبليغاتX
عشق اهورائي

عشق اهورائي

لب تر کنی خیس می شوم
در خشکسالی بوسه!...
تمام فنجان های قهوه دروغ می گفتند
تو بر نمی گردی،
وحالا که خدای من شده ای،
هرچقدر هم که دعا کنم
گوشت به حرفهام بدهکار نیست
بی خیال تر ازتو این خیابان است
که دست درجیب
راه می رود
دهن کجی می کند
نکن خیابان
من از تو پا خورده ترم
تمام مسیرهای تکه نان را
که به تو می رسیدم
گنجشکها خورده اند
کفشهام پاشنه می خورند
انتظارناقص الحروف را کوچه آبستن است
کوچه خواهد مرد
تو بر نمی گردی
من که چیزی نمی خواهم
جز این که بخواهیم
و پنجره ای که مدام باز و بسته می کردی
بازوبسته کنی
به دستهات بگو دوباره حادثه بیافریند
فاجعه ای بزرگ
حالا که دردست دیگری ست
چقدراین شعر بلند گریه می کند
می خواهم بخوابم
و دعا کنم بیدارم کنی
عزیزم ...صبحانه آماده است
بله قربان ...آمدم
مادر ...نگو که من دیوانه شدم
هرچند فکر می کنم
بهتر از این نمی شود برای تمام بچه هایی که سنگم می زنند
تمام دوستانی که به من می خندند
مفید باشم
چراهنوز من میز شام می چینم
پیراهنی که تو دوست می داری ، می پوشم
وقتی بر نمی گردی
حق با مادرم بود
که از خدا مرا می خواست
و من تورا
جقدر شبیه من شده
مردی که به تو می آید
و با تو می رود
و خلاصه می کند همه دوستت دارم را
درتختخوابی به وسعت یک من
منی که ازشما چیزی نمی خواستم
جز این که گورتان را جای دیگری بکنید
این دل دیگر دل نمی شود
شاید حق با مادرم بود
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 23:28  توسط اهورا  |